تبليغاتX
صدای خاموش(زیر یک سقف)
صدای خاموش(زیر یک سقف)
خاطرات زندگی مشترک
همه چیز خیلی زود سپری می شه مثل تعطیلات. همیشه رفتن یک شادی داره و برگشتن یک دلتنگی اما با همه این اوصاف همیشه به این نتیجه می رسم شرایط ایده آل ما حالا اینه و در برابر سرنوشت کوتاه می یام.
2 نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 15:20  توسط عنصر سرگردان  | 

محرم
همه سعی کردن یک پست دربراه محرم بگذارند. راستش دلم می خواد بتونم با حال و هوایی واقعی بنویسم اما این ننوشتن ها نوشتن رو از یادم برده .استرس و کار کردن فقط یک سوم روز آدم رو پر می کنه ولی تاثیرش روی تمام روزهای آدم خواهد موند دلم برای بی پروا نوشتن تنگ شده  الانم توی اتاقم تنهام و وقت برای این کار دارم وگرنه امکان داشت به این راحتی بتونم همین چند خط رو پر کنم .

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو رفتیم رشت البته به اصرار من . دکی بیچاره هم  راضی شد و من رو برد اونم دغدغه های فکری زیادی رو تحمل می کنه اما با همه دغدغه هاش دور من رو یک خط استثنا کشیده و هر طور که بخوام زندگی می کنه. می ترسم از اینکه این همه خوبه و من نیستم.

برای تاسوعا و عاشورا هم می خوایم بریم اصفهان.می دونید این چند وقت اینجا اینقدر چیزای عجیب دیدم که نمی تونم به هیچ چیزی ایمان بیارم ... راستش محرم برام فقط اسمش مونده نمی دونم چرا هیچ علاقه ای برام نمونده که تاسوعا و عاشورا توی مراسم شرکت کنم...

2 نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 14:12  توسط عنصر سرگردان  | 

هوس نوشتن دارم هوس پرواز و فکر نکردن دردسر نداشتن و آرامش داشتن هوس خواب آلودگی های الکی و وقت تلف کردن. کم آوردم... از این دفتر  از این محیط خسته شدم بدم می یاد نمی دونم چطور همکارم ۱۷ ساله اینجا سر می کنه. خیلی اذیت می کنه اخیرا مدام روی اعصابم راه می ره به سر پرستم گفتم بد نکرده ام که بد ببینم می خوام برم اولش راضی نبود اما گفت منم نمی تونم مجبورت کنم.

گاهی اینقدر آدم منفی می شه که خون دماغ می شم. !!!

بین موندن و رفتن مرددم نمی دونم کار درست چیه؟ و یا چرا آدم ها باید این همه بد ذات باشن و این همه تا اینجا پیش برند؟!!

بمونم... برم! دلم برای صدا و نگاه و بو مامانم تنگ شده برای همه چیز برای برگ های زرد درخت گردو

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 12:35  توسط عنصر سرگردان  | 

مثلا آدم هفته ها آپ نکنه هیچ اتفاقی هم نمی یوفته دیگه خیلی به فکر وبلاگ نیستم نوشتن از زندگی من داره فاصله می گیره نه فکرش هست و نه تمرکزش مامانم می خواد گاهی این حس رو توی من زنده کنه اما نمی تونه!! همه اومدن کرج مامانم دختر عموم و مامان جان. فردا هم امتحان آرایشگری دارم این هفته هفته خوبی بود همه پیشم بودن هفته بعد هم من می رم اصفهان . امتحانم به خاطر تعطیلی روز شنبه به سه شنبه افتاد و مجبورم روزای بیشتری رو بمونم که هم خوبه هم به خاطر مسئولیت کاری خیلی بده

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 17:30  توسط عنصر سرگردان  | 

مثلا ده روزه آپ نكردم اما اصلا به روزهاي گذشته نمي تونم فكر كنم. روزهاي خوب و بد در كنار هم مي گذرند در حال حاضر آخر هفته مهمون دارم مامانم و مامانجان شايد خاله و دختر عموم بيان پيشمون تا مدل امتحان آرايشگريم بشن اين خيلي خوبه و اين خوشحالي باعث شده به غمش فكر نكنم.

امتحان مجدد ريز پردازنده كه غمي نيست اونم مثل بقيه...

دكي ... دكي حسابي داغونه اينكه چرا تنها دليلش فشار عصبي و روحيه كه توي محل كارش تحمل مي كنه اذيتي كه مي شه اونم براي پوچي.همين فشار رو براي همه درست كردن من و اون و ديگران نمي خوام واضح بگم چي شده وقتشم ندارم اما فقط براي همه دعا مي كنم از اين مخمسه نجات پيدا كنند و خدا بگذاره كف دست اوناي كه خير نمي بينند

2 نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 8:47  توسط عنصر سرگردان  | 

راستی...

اومدم اصفهان اینکه چرا اومدم برام مشخص نیست هزار دلیل مبهم رو به خاطر یک دلیل مشهود به وجود آوردم. شاید زاینده رود من رو کشوند شاید خاک و شایدم نام. اما همه اینا به بهانه دنبال مدرک تحصیلی رفتن بود برای گرفتن حقوق برای دنیا برای مادیات...!

مدرکم رو که نمی دن می گن آخرین نمره توی سیستم اشتباهی رفته تو از درسی که تقلب کردی رد شدی و باید امتحان مجدد بدی اینو وقتی می گن که من فکر می کردم لیسانسه شدم!!! در هر حال تازه اگه امتحان دادم و نمره آوردم اگه امکان باشه لطف می کنند و توی سیستم وارد می کنند وگرنه باید ترم بعد باز امتحان بدم...؟! چرا نمی دونم؟ حالا اونجا رو چیکار کنم که گفتم مدرکم داره میاد و نیومده! و حقوقم!!! اصفهان دیگه من رو هضم نمی کنه نمی دونم تقلب نکرده گناهه یا فکرش! شاید برای من فکرش؟! عقوبتی دارم پس می دم یا مصلحتیه رو نمی دونم! دلم می خواد این سه روز رو برای خودم خراب نکنم ولی نشد که. در هر صورت دلم می خواد برم پای سی و سه پل غروب رو روی آب تماشا کنم.

همیشه همه طور می شه زندگی کرد چه با لیسانس چه بی لیسانس مگه نه!

راستی... نه هیچی

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 15:58  توسط عنصر سرگردان  | 

فقط لهجه ام برام مونده
شايد يك برنامه مستند تلويزيوني بتونه كمي از رنج مردم اصفهان رو كم كنه ولي آيا اين همه واقعيت نگفته بود؟!! اصفهان دو هفته مهمان رودخانه است بعد از آ‹ چه؟ آيا گفتن تقسيمات جغرافيايي جديد و تقسيم آب براي چهار محال بختياري حرف تازه اي ست؟!!

حسرت قدم زدن زير پلها به دلم مانده دلم براي شهرم تنگ شده دوري فراغ و خستگي روزهاي تكراري كه دكي تمام تلاشش رو مي كنه تا به اونها رنگ بده... من كلافه ام از دست خواستن هاي خودم. دلم براي سرماي روي پل سي و سه پل تنگ شده دلم براي سوزي كه گونه ها رو از سرخي مي ندازه. دلم براي لهجه مردمش كه طعم گز گرفته دلم براي خودم تنگ شده. فقط لهجه ام برام مونده

2 نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 7:54  توسط عنصر سرگردان  | 

دلم برای خونه برای پاییز برای شاه عباس و آذر و همه چیز تنگ شده .از این کار و مشغله هر روز زود بیدار شدنش خسته شدم.

چرا؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:33  توسط عنصر سرگردان  | 

رنج خاطر
میدونید کار کردن بدی و خوبی خودش رو داره . گاهی از همه اونای که از زیر کار در می رند بدت می گاید گاهی هم نه می گی باریکلا! هر اداره یا ارگان آموزشی هم مثل دستگاه دولتی می مونه تابع یک سیاستهایه... چشم و گوش اطراف آدم زیاد هست باید مواظب باشی قدمی در خلاف جهت اهداف بر نداری با سیاست باشی. نگذاری کسی برات موش بدوونه خلاصه گیلیمت رو از آب بکشی .اگه می خوای پایدار هم باشی زیر آب بزن تا همیشگی باشی.

اما اگه بخوای فقط برای اعتقاداتت کار کنی باید کار کنی همین کاری به هیچ چیز نداشته باشی و تعجب نکنی اگه پشت سرت حرف می زنند یا هر چیز دیگه. شاید یک روز هم بدون اینکه بدونی دیگه راهت ندند و اخراج بشی.

دلم برای خونه و مامانم اینا تنگ شده شاید آخر هفته مامانم بیاد کرج... دوشنبه هم امتحان آرایشگریم رو دارم یعنی قبول می شم؟!

دفتر کارمون جابه جا شد به اتاق بغلی اتاق بزرگتریه با همون ویو.. من رو به روی پنجره می شینم. کارم سبکتر شده چون به یک قسمت دیگه منتقل شدم. یک عده ازم حساب می برن هنوز درک نمی کنم چرا؟ گاهی بهم مشکوکانه نگاه می کنند گاهی هم مثل گرگ...

دغدغه الانمون بیشتر نمره زبان آوردن دکیه شرط بستیم اگه این سری نمره بیاره ۲۰۰ هزار تومن من می برم.چرا دغدغه دیگه هم داریم کارمون ولی خدا رو شکر خوبه دیگه از همه چیز راضیم از اینکه هیچی نداریم همه چیز داریم از اینکه هیچ کس رو نداریم ولی همدیگه رو داریم  

اگر دنیا نباشد دردمندیم          اگر باشد به مهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوبتر نیست            که رنج خاطری است ار هست گر نیست

2 نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:42  توسط عنصر سرگردان  | 

راسته آدم توی محیط کارش هر روز چیزای تازه یاد می گیره  درس جدید (( تا گذشته آدم ها رو نمی دونی در موردشون قضاوت نکن)) حرف برای زدن زیاد هست ولی وقتش رو ندارم .دلم می خواد از زیر آب زدنها کار شکنی ها غیبت کردن ها و جلسه روز پنج شنبه بگم اما بی خیال
2 نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 16:11  توسط عنصر سرگردان  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.