تبليغاتX
صدای خاموش(زیر یک سقف)
صدای خاموش(زیر یک سقف)
خاطرات زندگی مشترک
فقط لهجه ام برام مونده
شايد يك برنامه مستند تلويزيوني بتونه كمي از رنج مردم اصفهان رو كم كنه ولي آيا اين همه واقعيت نگفته بود؟!! اصفهان دو هفته مهمان رودخانه است بعد از آ‹ چه؟ آيا گفتن تقسيمات جغرافيايي جديد و تقسيم آب براي چهار محال بختياري حرف تازه اي ست؟!!

حسرت قدم زدن زير پلها به دلم مانده دلم براي شهرم تنگ شده دوري فراغ و خستگي روزهاي تكراري كه دكي تمام تلاشش رو مي كنه تا به اونها رنگ بده... من كلافه ام از دست خواستن هاي خودم. دلم براي سرماي روي پل سي و سه پل تنگ شده دلم براي سوزي كه گونه ها رو از سرخي مي ندازه. دلم براي لهجه مردمش كه طعم گز گرفته دلم براي خودم تنگ شده. فقط لهجه ام برام مونده

2 نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 7:54  توسط عنصر سرگردان  | 

دلم برای خونه برای پاییز برای شاه عباس و آذر و همه چیز تنگ شده .از این کار و مشغله هر روز زود بیدار شدنش خسته شدم.

چرا؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:33  توسط عنصر سرگردان  | 

رنج خاطر
میدونید کار کردن بدی و خوبی خودش رو داره . گاهی از همه اونای که از زیر کار در می رند بدت می گاید گاهی هم نه می گی باریکلا! هر اداره یا ارگان آموزشی هم مثل دستگاه دولتی می مونه تابع یک سیاستهایه... چشم و گوش اطراف آدم زیاد هست باید مواظب باشی قدمی در خلاف جهت اهداف بر نداری با سیاست باشی. نگذاری کسی برات موش بدوونه خلاصه گیلیمت رو از آب بکشی .اگه می خوای پایدار هم باشی زیر آب بزن تا همیشگی باشی.

اما اگه بخوای فقط برای اعتقاداتت کار کنی باید کار کنی همین کاری به هیچ چیز نداشته باشی و تعجب نکنی اگه پشت سرت حرف می زنند یا هر چیز دیگه. شاید یک روز هم بدون اینکه بدونی دیگه راهت ندند و اخراج بشی.

دلم برای خونه و مامانم اینا تنگ شده شاید آخر هفته مامانم بیاد کرج... دوشنبه هم امتحان آرایشگریم رو دارم یعنی قبول می شم؟!

دفتر کارمون جابه جا شد به اتاق بغلی اتاق بزرگتریه با همون ویو.. من رو به روی پنجره می شینم. کارم سبکتر شده چون به یک قسمت دیگه منتقل شدم. یک عده ازم حساب می برن هنوز درک نمی کنم چرا؟ گاهی بهم مشکوکانه نگاه می کنند گاهی هم مثل گرگ...

دغدغه الانمون بیشتر نمره زبان آوردن دکیه شرط بستیم اگه این سری نمره بیاره ۲۰۰ هزار تومن من می برم.چرا دغدغه دیگه هم داریم کارمون ولی خدا رو شکر خوبه دیگه از همه چیز راضیم از اینکه هیچی نداریم همه چیز داریم از اینکه هیچ کس رو نداریم ولی همدیگه رو داریم  

اگر دنیا نباشد دردمندیم          اگر باشد به مهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوبتر نیست            که رنج خاطری است ار هست گر نیست

2 نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:42  توسط عنصر سرگردان  | 

راسته آدم توی محیط کارش هر روز چیزای تازه یاد می گیره  درس جدید (( تا گذشته آدم ها رو نمی دونی در موردشون قضاوت نکن)) حرف برای زدن زیاد هست ولی وقتش رو ندارم .دلم می خواد از زیر آب زدنها کار شکنی ها غیبت کردن ها و جلسه روز پنج شنبه بگم اما بی خیال
2 نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 16:11  توسط عنصر سرگردان  | 

اصفهان مرد

امروز رفتیم پیک نیک... "سامان" نزدیک شهر کرد روز خوبی بود. از اون رودخانه زاینده رودی که دیگه توی اصفهان دیده نمی شه می شد یک رودخانه کم آبش رو توی استان چهارمحال بختیاری دید. گاهی دلم می گیره از اینکه یک سال هست بستر رودخانه خشک شده ولی بعد می گم خوب همینه که هست گنده تر از من بیخیالشند و کاری نمی کنند من چیکار می تونم بکنم . وقتی هیچ چیز حساب کتاب نداره آب رودخونه هم بگذار به تاراج بره اصلا لیاقتش رو نداشتیم بگذار این دو سه تا پل هم خراب بشه ببینم بازم سنگ اصفهان کسی به سینه می زنه.

حالا مترو توی تونلش چند درجه خطش جابه جا بشه و سر از پایه های سی و سه پل در بیاره و پل رو خراب کنه می شه انداخت سر بی آبی رودخانه و گردن پیش مردم گج نکرد. می شه قطع شدن درخت های چهار باغ رو توی یک برنامه تلویزیونی با قطع شدن درختها سر مسیر خط لوله گاز مقایسه کرد و خدا رو شکر کرد که بازم خوبه این چهار تا چنار رو برامون گذاشتن. وقتی دیوارای مدرسه چهار باغ ترک می خوره خوب به جهنم رو سر من که خراب نمی شه روی سر طلبه ها خراب می شه.

بگذار نصف جهان رو توی تمام ایران تقسیم کنند تا با عدالت جور در بیاد مثلا طرح طوبی توی سامان تمام کوهها رو سبز می کنه و زمین مردم رو گرون می کنه و ویلا های شیک به وجود می یاره تا به سر نوشت کلاردشت بیچاره برسه. تپه های پر از زرق و برق ویلا ها و بدون گیاه!!!

شاید از خساستم که نمی تونم ببینم زاینده رودمون رو دزدیدند!!! اما خدا وکیلی اصفهانیای بیچاره را چیکار کردن که لام تا کام حرف نمی زنند من موندم چرا کسی اعتراضی نمی کنه؟!! نمی دونم چه سالی بود که برای خودکفا شدن گندمشون بالا پایین می پریدن ،می خوام بدونم سال بعدشم خودکفا بودن!!! مصلما نه... اصلا همون یک سال پزش کافی بود طبل تو خالی بود امسال ببینم با این جریان تقسیم آبشون کشاورزها کی می خوان گندم بکارند!

به جهنم اینم مثل رودخانه کرج...

راستی جاری بزرگم بارداره... دو تا پسر داره که کوچیکه 18 سالشه!!! یکم عجیب بود اما خواست خداست با اینکه خیلی دل داریش دادم و گفتم باید خدا رو شاکر باشه اما ته دلم فکر کردم دیدم از بس من و جاریم وسطیه رو اذیت می کرد و سر بچه داشتن و نداشتن حرف می زد در هر حال دعاش یک درجه بالا تر گرفت و در حق خودش شد.وضعیت من حسابی توی خانواده شوهر عوض شده به نسبت رفتار اونا منم تغییر کردم و مثل گذشته خوش برخورد شدم اما دیگه اعتماد نمی کنم محتاط قدم بر می دارم و همیشه همه نقش  خودشون رو برام حفظ می کنند .باز از اینکه از جمعشون دورم خوشحالم همه چیز رو از خدا دارم اگه خواست اون نبود این همه چرخ نمی زد که اونا به اشتباهاتشون پی ببرند و... و حالا من شدم سوگلی!!(نقطه حسادت بقیه باز برگشت) این رو دوست ندارم اما سعدی می گه...

 توانم آنکه نیازارم اندرون کسی                      حسود را چه کنم زان که خود به رنج در است

برو بمیر تا برهی ای حسود که این رنجی است               که از مشت آن جز به مرگ نتوان رست

2 نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 22:23  توسط عنصر سرگردان  | 

همکاران
توی دفتر ما سه تا میزه من و خانوم همکار و یک آقا که آقای همکار نیست یعنی هست اما هیچ وقت نیست. خوب خیلی خوبه که یک روز بیشتر در دفتر ما نیست چون اگه بود سرمون می رفت. خیلی حرف می زنه کار نمی کنه و گوش می خواد برای شنیدن ما هم که بی کار نیستیم حوصله شنیدن هم نداریم محلش نمی گذاریم اونم از اتاق می ره بیرون با بقیه حرف می زنه....

خانوم همکار زن خوبیه فقط ترکه و تعصب داره اما ترک (...) به اون معنی نیستا.. زن خوبیه.

اتاقمون خیلی خوبه رو به حیاط و پر از دار و درخت در واقع همون پنجره بزرگ همیشه هست .یا توی اتاقم اصفهان یا توی دفتر کار یا توی خونه کرج خدا همیشه پنجره ها رو بزرگ برای خلق می کنه. در هر حال دلتون کباب فواره وسط حیاط همیشه بازه نسیمش وارد اتاق می شه و اینجا هم یک کاج طبقه ای هست و هم یک آلاچیق خوشگل. همه چیز خوبه اما نمی دونم چرا حقوقمون رو نمی دن!!! اصلا چرا قرار دادمون رو تنظیم نمی کنن!!!

امروز توی بایگانی رفتم پرونده های دهه ۷۰ رو می دیدم به خودم گفتم اون موقع کدوم دستی این پرونده ها رو درست می کرده اون روزا من مدرسه بودم و یک دختر دبستانی .یک لحظه خاطرات گذشته اون روزها تنم رو لرزوند باور نمی کردم من هم یک روزی ۷ -۸ ساله بودم اون زمان که من فکر این چیزا نبودم خدا موقعیت آینده من رو می ساخته

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:52  توسط عنصر سرگردان  | 

دلم برای خونه یک ذره شده ۴ شنبه صبح ایشالا اصفهانیم. دلم می خواد کارتون گوسفندا رو دانلود کنم (همون که صبح ها می گذاره) و برای بابا ببرم اصفهان این کارتون رو خیلی دوست دارند.

کارم خوبه سرگرمی خوبیه اما خیلی ها دلشون می خواد سر به تن من نباشه چون کسی به من اجازه اومدن داده که همه باهاش دشمن اند!!! خوب دیگه قبل از اینکه محیط آموزشی باشی اداریه؟!!! در هر حال من که خیایل رفتن ندارم مگه اینکه بیرونم کنن.

نمی دونم چرا دندون عقلم رو باید بکشم اما دکتر گفته! درد که نمی کنه!! می ترسم....

2 نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 11:33  توسط عنصر سرگردان  | 

به خودم استراحت دادم با یک استکان چایی هم پیش می یاد وقت کنم استراحت کنم چون همه اش واقعا دارم کارا رو می کنم که عقب نیوفته هر چند خیلی کسی به کسی نیست .در هر حال تصمیم ندارم کارمندی بشم یعنی همینم مونده که بشم مثل کارمندا. اما خوب امروز آخر هفته دوم شده و من تقریبا همه کارا رو انجام دادم.

انجا کار انجام بدی دشمن پیدا می کنی کار انجام ندی ... باید ساخت دیگه .دلم برای اصفهان تنگ شده اما این هفته دکی امتحان زبان داره و نمی شه رفت هر چند می دونم نمره نمی یاره چون هیچی نخونده خیلی بیاره ۴۵۰.به نظرم باز باید یک تیم حاضر کنم بشینیم دعا کنیم شاید معجزه بشه خودش اصلا وقت نمی گذاره.

حوصله نوشتن ندارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:19  توسط عنصر سرگردان  | 

آخر اول هفته کاری
سلام صبح بخیر اول صبح هنوز از راه نرسیده و تا ارباب رجوع خرفت نداریم بچسبم به آپ کردن وبلاگ.حرفی برای زدن که ندارم جز اینکه چقدر حال می ده یکی را سر کار بگذاری که گوش تیز می کنه پچ پچ ما رو بشنوه و خبر ببره و بیاره دلم می خواد کنفش کنم و سرش و زیر آب کنم. البته هنوز زوده دلم می خواد با طناب خودش بره توی چاه.

...

...

امروز چون با صبح به خیر شروع کردم با عصر بخیر هم تموم می کنم .. می دونی یکم مضحک شدم همه ترسم اینه که نکنه منم واقعا شبیه کارمندا بشم!!! ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ صبحانه بخورم ساعت ۱۰ دستشویی باشم ۱۰:۳۰ چای بخورم ۱۲ برم ناهار ۱ برگردم ۱:۳۰ برم چای بخورم و ساعت ۳ جمع کنم تا ۳:۳۰ که سرویس می یاد دم در منتظر باشم... آره داستان اینه اما وقتی کار تموم ماه رو همون روز اول انجام بدی خوب باید هم مثل بقیه بشی و گرنه حوصله ات سر می ره در هر حال اگه کسی بخواد کار کنه به خدا به یک بار چای خوردن هم نمی رسه. اینم یک تجربه جدید می شه مگه نه!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 8:51  توسط عنصر سرگردان  | 

ترشی دختر

بعضی اوقات آدم دلش می خواد همه چیز رو بگه اما این گفتن شان آدم رو زیر سئوال می بره اما اینجا که وبلاگه و شانی در کار نیست یعنی می شه گفت .من می گم...

صبح که می خوایم با دکی بریم و منتظر سرویسیم برای همه سئواله که من کیم؟! زیبا نگاه می کنند اما نه چندان. بعد خوب که از هم جدا می شیم دیگه همه یادشون می ره ما کنار هم نشستیم باز ساعت ۱ هر کی دیر برای ناهار بیاد و ما رو ببینه بازم متعجب نمی شه ولی فقط کنجکاویش گل می کنه. بعد نیست این جا اومدن زندگی رو برام نظم داده خواب و خوراکم رو ساعت داده.  اما یک چیزش برام هضم نشدنیه اینم اینکه زن متاهل کم پیدا می کنی اونای که دانشجو هستن که خوب حق دارن از کارمندها هم همین طور دخترای دانشجو (روم نمی شه بگم اما) همه ترشیده اند به معنی واقعی .شاید کسی ازدواج نکنه اما برای خودشم هیچ وقت مهم نباشه اما اینجا حالت به هم می خوره این صورتهای دل مرده بین یک عالمه مو و مقنعه گم شدن و توی مانتو های تنگ خفت افتادن و بعد با کلی فیس یک عینک دودی بزرگ هم می زنند. صبح ها خوبه همه بوی عطر های گرون می دن رایحه سردش عقل از سر آدم می پرونه همین که توی سرویس همه عطرا با هم قاطی می شه می خوای خودتو خفه کنی بعد الظهر فکر می کنی وای چقدر همه چاق و گنده اند و تازه مانتو پوشیده... دیگه از صحنه های دیدنی گفتن نداره. بعضیا ما را که می بینن یادشون می یاد چرا شوهر نکردن؟ و خوب شاید بخوان ازدواج کنن که حالا با دکتر شدنشون کمی محاله چون همه پسرای دکتر اینجا متاهلند و یا چهل تا دوست دختر دارند.

برام سئواله بدونم این دخترا صبح به صبح این کوله گنده رو از چی پر می کنند با خودشون می یارند اینجا ؟!!! اصلا آخه احتیاجی ندارند...

دکی موقعیتش خیلی خوبه من می خندم می گم اسمت رو پشت اسم رئیس می یارند این برای من امتیازه که رئیس با کار من موافقت کرده همه اش هم برای خر کاریای که دکی برای رئیس می کرده. دشمن زیاد داره دکی .اما گفتم راست برو که چیزی دستشون ندی چند وقتیه کل اینجا رو به هم ریختن و سفره بخور بخور بقیه را به کمک رئیس جمع کردن. رئیس خیلی خوبه فقط یک عیب داره تمام تلاشش رو می کنه که هزینه ها رو بیاره پایین حتی به قیمت زدن حقوق کارمندا... اینجا هم جومونگیه برای خودشه و هدف والا!!!!

اعتماد به نفس من مانع از این می شه که کسی به لهجه بخنده ترکا که نمی فهمند اصفهانیم اما بقیه می پرسند و یک لبخند می زنند گاهی آرامشم بقیه رو در حیرت می زاره از این تجربه ها دارم لذت می برم راستش تازگیا می بینم حکمت خدا خیلی بالا تر از اراده ماست برای همین نمی تونم برای چیزی زیاد خوشحال یا ناراحت باشم امید وارم بعد از این بیشتر بتونم این چیزا رو درک کنم

2 نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 12:42  توسط عنصر سرگردان  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.